سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرم الشهدا

امام رئوفم

من قانعم امام رئوفم...

به یک جای کوچک...

نزدیک در...

زیر چادری سیاه و خاکــی...

با کمی...

با کمی...اشــــــک...

برای کف دستانم...برای دلتنگی هایم...برای...برای...

اینجا که باشم...

دیگـــــــر نمیخواهد زیاد دنبال بهانه بگردم...

برای سرخی چشمانم...

برای بغض گلویم...

دیگـــر کسی نمیپرسد...

چرا...؟!

نفس نفس میزند...

دیگــــــــر کسی نمیپرسد...چرا بلند بلند گریه میکند...؟!

********

مضطرنوشت:در بین خلق از همه بی آبروترم...اما کسب آبرو ز غبار تو میکنم...

**تو اصلا جای مـــــ.ن...حالا بگو با این مـــــ.ن چه  خواهی کرد؟؟

**من مرده ام به درد کسی هم نمیخورم...حالا بیا به من ِ مرده جان بده...

**شهدا العفــــــو...


 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 90/12/27 ÓÇÚÊ 3:14 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


حال من دست خودم نیست

بغض هایم را اگر دامن دامن در خاک هایت بریزم...

باز  هم وقت وداع که بشود بغض گلویم را میگیرد...

تقصیر کوچکی ِ ظرف ِ چشم هاست یا گناه ِ دل ِ تنگ...؟!که اینچنین واژه ها دست به عصا شده اند؟

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند...پیاده میروم این آخرین یاد را...

بهتر که بشوم مینویسم...

****

مضطرنوشت:**حمد شفا بخوان برایم مــــــــادر...حمد مظلومه ؛شفای حال دلم میشود...

**یک نفر اینجا مینویسد که به جز " تـــــــو "هیچکس را ندارد...

**این روزها دلم بدجور یک "آمـــــدن"میخواهد...

**نفرین به دلی که در دو عالم دارد همه را...ولی تو را ندارد...

**دلم روضه ی مـــــادر میخواهد...یکی برایم بخواند...

**شهدا العفـــــو...

 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 90/12/21 ÓÇÚÊ 9:39 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


عقیق یادت

باورت میشود؟این منم؟انگار نه انگار ...

من اشتباه آمده ام یا تو راه  را نشان نمیدهی؟

دلم گواهی میدهد در حوالی نگاهت هستم اما از کدام دروازه ی آرزو تفحصت کنم؟

ترکش ها و پوکه های زنگ زده ی گناه نفسم را بریده است...

دنبال عقیق یادت میگردم تا به آینه ی وجودت برسم...

چه پاک و زلال در برابرم نشسته ای...حضور معطرت ذهن خسته و روح بی رمقم را آرامش میدهد...

اصلا میدانی سید...از وقتی که تو را و رد پایت را گم کرده ام دچار ویلچر شده ام...

شاید به همین خاطر است که همیشه دنبال پل میگردم...

باد میوزد...روح خسته ام در انبوه دست های چفیه ات گم میشود...

این روزها از حرف هایت سر در نمی آورم...میدانی که من زبان پرستوها را بلد نیستم...

هر وقت هم خواسته ام با یادت آوازی بخوانم به لکنت افتاده ام...

دارم زیر سنگینی نبودن نگاهت خم میشوم...دریاب مرا همسفر...

*********

مضطرنوشت:**جان تو و جان سرخی خون شهدا؛چادرت را به باد مسپار...

**همسفر مهتاب:پیشانی بند یا زهرا(س)یت چقدر آسمان دلم را روشن کرده است...

**لحظه های دلم لحظه ی دلتنگی شمعدانی هاست...دلتنگم...

**ارباب اگر نیایی و بالی نیاوری...از دست میرود سفر کربلای ما...

**میدانم که میدانی در این هیاهوی بغض و سکوت دلتنگ توام...

**شهدا العفــــــو...

 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 90/12/10 ÓÇÚÊ 10:40 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


غریبه گی دلتنگی هایم...

 غریبه نیست دلتنگی هایم... از کنار صحن خورشید برگشتن همین است...حرم ارباب را میگویم...

دوست ندارم این ؛از اصل, جا مانده را نگاه کنی ...

ببین این روزها چقدر راحت شانه بالا می اندازم و می گویم : بی خیال ... این نیز بگذرد ....

اما نمی گذرد ... نمی گذرد این روزها ...

زمان می رود ... تو می روی ...قطار هم می رود ...

اما من هنوز نرسیده ام ...به هیچ چیز نرسیده ام...به تو...به خودم ...

قدم هایم هنوز به خودم نرسیده است. هر روز به جای اینکه، برسم ...توی خودم غرق می شوم ...

مگر نگفتی، رفتن؛ رسیدن است. پس چرا نمی روم ؟ چرا نمی رسم ...؟!!

نگاهم نکن ...

نمی خواهم بدانی که  چشمانم رنگ غربت بهشت زهرا را به خودش نگرفته است...

نمی خواهم بدانی که دیگر دلتنگ نمی شوم ...

چشمانت را ببند ... نمی خواهم دوری ام را ببینی ... از خودت ... از راهت ... از نامت ...

غریبه شده ام ... باورت می شود ... راه خانه را گم کرده ام ... راه تو را گم کرده ام ...

دلم به تنها قاب عکس بین الحرمینِ روی دیوار اتاقم دل خوش است ...

به عکسی که تو از توی قاب، به چشمانم می خندی حاج حسین...

راستش...بگذریم...

*****
مضطرنوشت:چندوقتی بود فکه خوب میطلبید...چندوقتی ست دلش از من سیر است...

**سر همچنان به سجاده فرو برده ام...  در عشق ولی انگار سالهاست فتوا عوض شده است...

**این روزها دلتنگی راهیان نور را با نوای چشم هایت میگذرانم "سیــــــد"...

**آنچه مرا تا خود ِ تو کشیده است  کرم توست ارباب...

**شهدا العفـــــــو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 90/12/3 ÓÇÚÊ 8:48 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر