سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرم الشهدا

به خیال خال رویت

این مدت هر کی دلش میگرفت...بهم اس ام اس میداد...

"هی فلانی دلم گرفته...کارم گیره...واسم دعا کن..."

این روزا که خودم حالم داغونه نمیدونم به کی اس ام اس بدم...؟!

شبا که میشه باز هوایی اون روزای خوب میشم...

همه ی روزا خوب بودن...ولی خب اون روزا خیلی ناب بودن...

دلم داره دق میکنه از...از...

به خیالِ خالِ رویت ، شده طی بساط عمرم...

این شعرو با خودم زمزمه میکنم و  میام کنارت...

"زچه رو شبی به سویم ، نظری نمی نمایی/به برم نمی نشینی ، به برت نمی نشانی

تو که واقفی زِ حالِ دلِ زارِ ناتوانم/چه شود اگر نمایی نظری به ناتوانی"

 "سیـــــــد"...نمیدونم بال هامو کجا جا گذاشتم که به این حال و روز افتادم...

نمیدونم چرا پرواز رو فراموش کردم...

نمیدونم چرا بر خلاف همیشه این بار دلم بی تابت شده...

نمیدونم چرا دیگه نمیای به دیدنم...

فقط میدونم احساس نداشتن دو بال بدجوری داره داغونم میکنه...

بیشتر از همیشه...

دلم پرواز رو بهونه کرده...بی تابت شده...دیدنت رو میخواد حتی یه جرعه...

نمیشد بهت اس ام اس بدم ولی خب...خدا رو شکر تونستم بیام پیشت...

"سیــــــد"...دلم ...دلم...دعام کن...دعام کن...

********

مضطرنوشت:**عمار کجاست که مولا بغض های فاطمی اش را در چاه نبارد...؟!

**و چه دردناک است آن که دوستش داری و در قلب توست؛پیش چشمهایت نباشد...

از عاشقانه های مولا علی برای فاطمه اش(س)...

**باز هم بی هوا...هوای ات شدم...

**شهدا العفــــــــو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 90/6/28 ÓÇÚÊ 8:19 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


عطش روحم

انحنای روحم درد میکند...

شاید هم شکسته است...

میشنوم...میشنوم...این صدای به شمارش افتادن خستگی های روح من است...

رند تر از آنم که در وانفسای خستگی دست از دامنت بر گیرم...

ایمان دارم...

که در آخرین نفس های خستگی ام نوازش بودنت را خواهم چشید...

میدانم که میدانی..."سیــــــــــد جان"...

روحم گاهی از شوق سرفه اش میگیرد...گاهی هم برای سرفه شوقی ندارد...

آینه ی سکوت را گذاشته ام رو به رویم...

سکوت شده ام و دیگر هیچ...

چه بی قرار میشوم گاهی...آنقدر که در حسرت یک جرعه تمام یادهای عاشقانه ات را طلب میکنم...

روحم بی قرارت شده است باز...مرا در حسرت مگذار....

******

مضطرنوشت:**ما عشق را پشت در این خانه دیدیم...زهرا(س)در آتش بود...حیدر میسوخت...

**حال و هوای این روزهایِ شهرِ دلم؛دلگیر است...

**از توصیف احوال عاجزم...ثبتش کردم واژه بیاورید لطفا...

**شهدا العــــــــفو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 90/6/25 ÓÇÚÊ 2:53 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


به یادت...

نوای حزن انگیز آهنگران فضای ذهنمو معطر کرده...

"سوی دیار عاشقان سوی دیار عاشقان رو به خدا میرویم...

بهر ولای عشق او به کربلا میرویم...

گرفته ایم جان به کف و نثار جانان کنیم...

هستی خود به راه حق یکسره قربان کنیم...

ما به جوار کبریا با شهدا میرویم..."

صداها رو نمیشه تفکیک کرد ولی اکثرا جوون هستن...

یه نگاهی به خودم میکنم...منم جوونم آیا؟!

چشامو میبندم...

شکسته تر از قبل شدم...خیلی شکسته تر...

دلم هوایی میشه...بغض داره خفه م میکنم...

این دفعه نمیتونم برم پیش" ســـــــــید"....میام کنار عکساشون...

بیشتر بغض میکنم...آخه راه رسیدن کجاست که من اینهمه دورم؟!

نگاهم میفته به حاج ضابط...مث همیشه با دیدن چهره ی معصومش دلم واسش تنگ میشه...

پا میشم دو رکعت نماز بخونم...ولی نه برای شهدا...این بار واسه شکستگی خودم...

قنوت که میگیرم...بغضم میترکه...اشکام دونه دونه میریزه...

ذکر میگیرم...

...الهی و سیدی...اشکو الیک غربتی...اشکو الیک غربتی...

اللهم انک یجیب المضطر و تکشف السوء...

فقط تو راضی باش...فقط تو راضی باش...منم راضیم به رضایت...

******

مضطرنوشت:**صبر است مرا چاره...و لیکن...

**نوشته اند آنقدر در اغوش هم گریه کردند تا بیهوش شدند...حسین(ع)و زینب(س) را میگویم...

**دلم برایت تنگ شده...بی قرارم...

**این پست و این عکس مخاطب خاص دارد...

**شهدا العفــــــــــــو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 90/6/21 ÓÇÚÊ 8:36 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


وضو با عشق

آرزوهام داره جلو دوربین ذهنم رژه میره...

چقد تند گذشت انگار همین دیروز بود که...

خنده م میگیره...چقد آرزوهام عجیب بودن و خودم خبر نداشتم...

خواب امشبم بدجور داغونم کرده...

راه میفتم که بیام...یادم میاد بهم گفتن حتما با وضو بیا...با وضو بیا...با وضو...

با خودم میگم من که همیشه با وضو میومدم...چی شده پس؟؟؟

من این  خطوط رو با وضو دارم مینویسم...ولی انگار بی وضو پا گذاشته ام به حریم عشق...

بگو دریا وضو بسازد ار چشمه ی دل...

نمیدونم چه جوری رسیدم پیشت...سرم درد میکنه...

نمیگم خسته ام...فقط کمی شکسته ام...

سرمو میذارم رو سنگت...واسه مداوا اومدم سید...

تو خودت میدونی چی میکشم این روزها...سخت تر از قبل نگرانش شدم...

آخر  م ا د ر ... ... ... ...

سکوتت سنگین شده سید...

خوش به حال شاعری که توی این قحطی باران و مضمون عاشق تو بشود...

نمیدانم این بغض را چگونه با خود ببرم...

دلم تنگ شده برایش...برایت...و برایم...

دوباره یک شاخه گل میگیرم دستم و میام کنار قبرت عزیز خواهر...

میخواهم باز هم کنار تو به آرزو هایم فکر کنم اما...چیزی یادم نمی آید...

راستی با آرزوهایم چه کردی؟دیگر دلم آرزو ندارد عجیب تر شده است حالم...

*****

مضطرنوشت:مثل هر بار که در آینه تنها بودم/محو غم های دل حضرت زهرا بودم...

**بعضی بغض ها رو فقط تو میفهمی...و تو مداوا میکنی همیشه...

**نگران شده ام این روزها...راستی نگرانی هایم هم مثل آرزوهایم فراموشم میشود سید؟!؟!

**همه چیز با آب زنده است...دل من با گریه برای تو مادر...

**شهدا العفــــــــــــو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 90/6/19 ÓÇÚÊ 8:49 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


عطر امن یجیب

کوله پشتی التماس دعاها رو میندازم رو دوشمو راهی میشم...

خیلیا بهم التماس دعا گفتن...

ذکر امن یجیب رو ؛ورد زبونم میکنم...

اسمای خیلیا میاد تو ذهنم...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ...

طعم امن یجیب هایم با هر دفعه فرق داره...

متفاوت تز از طعم تموم امن یجیب هایی که تو عمرم خوندم...

طعمش پر  بغضه...

بغضی که تو گلوم رسوب کرده ...آه...

به هفتاد و دومین ذکر رسیدم...

مث همیشه میشینم کنارت...همین جا پایین پات...

دستم و میذارم رو سنگت...چقد سرد و آرامش بخشه...

اومدم بهت بگم امن یجیب هامو به نیابت از تو واسه رفع مشکل دوستام خوندم...

میدونم که آبرویی ندارم ولی خدا خریدار تو بوده...

به حق مضطر کربلا تو شام غریبان..به حق حضرت زینب سلام الله...

عطر امن یجیب ها رو خودت به دلشون نازل کن...

******

مضطرنوشت:**زیر گنبد کبود ...همین چهار تاقبر غریب بود...بقیع یعنی جایی که بقعه دارد...آه...

**آه از دل...آه از این آهِ بی تاثیرم...

**یا حیّ و یا قیّوم...من سائل...من محروم...

**شهدا العـــــــــــفو...

 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنج شنبه 90/6/17 ÓÇÚÊ 3:14 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


   1   2      >