سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

حرم الشهدا

ارباب دل های ما حسین(ع)است...


این روزها که دلم کربلاست...

صدای العطش العطش روحم عباس درونم را آشفته کرده...

آه... مگر قرار است فردا عاشورایی باشد دلم را؟؟؟

مگر قرار است حسین درونم به قتلگاه رود؟؟؟

مگر قرار است زینبم ندای یا اخا یا اخا سر دهد؟؟؟

آه...خدا مگر قرار است خون علی اصغرم آسمان دلم را پر

از گلبرگهای سرخ پرپر شده کند؟؟؟

مگر قرار است رقیه ام در فراق بابا جان دهد؟؟؟

*********

از جاده می گذشتم نوشته بود:

تا کربلا راهی نیست...

در دلم گفتم :السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)...

با خودم گفتم ارباب:غرض عرض ادب بود...و گرنه...

من کجا و قصد حرم و کوی تو کجا؟؟؟؟

*********

مضطر نوشت:

**انگارتنها دل من از عاشقی بی نصیب است...

**تا دیدنت چند خواب دیگر فاصله است...؟؟؟

**دست هایم خالیست و درونم لبریز از التماس....

**مولا دریاب این بیچاره را...

**شهدا العــــــفو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 90/4/24 ÓÇÚÊ 11:55 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


شرمندگی عنوان ندارد...

حوصله ی هیچکس رو نداری...حتی حوصله ی خودت رو...

دلت گرفته...غروب پنج شنبه س...داری دنبال یه همزبون میگردی...

یکی که بتونی باهاش درد ودل کنی...

یکی که گوش بده به حرفات...مثل همیشه کار دلت گیره...

جایی بهتر از حرم الشهدا سراغ نداری...وضو میگیری و راهی میشی...

دلت میخواد این لحظه ها رو تنها باشی...خودت باشی وخودش...

از دور زل میزنی بهش...چقدر تنهایی سیدجان..."مثل من"...چشمات پر اشک میشه...

 زودمیری کنارش؛میشینی رو به روش...

سنگشو لمس میکنی ؛نه فقط با دستات... با دلت...با ذره ذره یوجودت...

از ته دل شکسته ت...خیلی وقت بود که ریه هات پر شده بود از هوای بی کسی...

تنفس میکنی وجودش رو...یادت میاد که سلام ندادی بهش...

سلام...سلامی که از من نیست...از یه دل خسته س...شیشه ی بغضت میشکنه...

اشکات دونه دونه می ریزه...تسبیحت خیس میشه...

دستات رو به آسمونه...داری زیر لب زمزمه میکنی تموم دلتنگیات رو...

تموم وجودت آه میشه...

مزار شهدا

بغض آسمون هم میترکه...قطره های بارون رو صورتت سر

میخوره...اشک آسمون با اشک چشمات قاطی می شه...

با خودت میگی:زیر بارون این نعمت الهی؛کنار بهترین بنده های خدا...

بهترین موقعس واسه خواستن خواسته هات...

خودتم نمیدونی این دلتنگی ها رو چه جوری به زبون میاری...

فقط میدونی با خواست خودش اومدی...باخواست خودشم داری درد و دل میکنی باهاش...

آخرش که میرسی ازش میخوای که تو رو رها نکنه حتی اگه خودت رهاش کردی...

باز دستتو بگیره...آخه اون خوب میفهمه معنی بی کسی رو...

به اینجا که میرسی...صدای اذان گوشتو نوازش میده...

بارون تموم شده...همینطور تموم دلتنگیات...دوباره تنفس میکنی آرامش رو...

********

مضطر نوشت:

**شهید را نمیتوان هجی کرد...

*خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست...؟

*زمان بادی است که میوزد؛هم هست،هم نیست...

*عجیب شده است این روزگار...و عجیب تر آدم های این روزگار...

*شهدا العـــــــــــفو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنج شنبه 90/4/23 ÓÇÚÊ 3:25 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


عطش


زل زدی به سنگ فرش خیابون...

بر خلاف همیشه قدم هاتو آهسته بر میداری...

هوا گرمه...حرارت آفتابو خوب احساس میکنی...

هندزفری رو گذاشتی تو گوشت...این مداحی خیلی با دلت بازی میکنه...

با تموم وجودت زمزمه ش میکنی:"مگه از سنگه دلم و چقد تنگه دلم...

نبینم کرب و بلا تو این میشه ننگ دلم..."

حرارت آقتاب بدجوری اذیتت میکنه...یاد روز قیامت میفتی...

چه جوری قراره این بدن ضعیف اون شرایطو تحمل کنه...

همیشه روزه گرفتن تو هوای گرم رو دوست داشتی...تشنه ت شده...خیلی...

از اینکه احساس تشنگی میکنی شرمنده میشی...

مگه از شش ماهه ی ارباب عزیزتری...

حس میکنی یه ذره از اون تشنگی رو..."العطش العطش"

یاد مشک پاره ی ساقی میفتی..."آب فرات گریه کن تا به مثال خون شوی"

 یاد قتلگاه...یاد سر عزیز رسول الله رو نیزه...

یاد تنور خولی...یاد شام ..."الشّام؛الشّام"...

یاد صبر حضرت زینب که میفتی؛بی اختیار اشکت جاری میشه...

"ما رایت الّا جمیلا"

این فضای ذهنی دلتو آتیش میزنه...اشکاتو پاک میکنی...

میشینی کنارشون...پایین پاشون...

سلام میدی:"السلام علیک یا قتیل فی سبیل الله"

مثل همیشه میخوای عاشورا بخونی...ولی دلت پر غصه س...

کتاب دعایی که همیشه همراهت هست رو میگیری تو دستت...

بازش که میکنی نگات میفته به "حدیث کســـــــــاء"

خودشون گفتن وقتی غم و غصه ت بی حد و مرز شد دسته جمعی بشینید کساء بخونید...

ولی تو تنهایی...با یه کوله بار گناه...به خودت میای...

نه؛تو تنها نیستی...نشستی کنار بهترین بنده هاش...

کنار اونایی که "عند ربهم یرزقون"هستند...مثل همیشه با دعای فرج شروع میکنی...بغضت میشکنه...

"حدیث کســــــاء" رو با اشکات شروع میکنی...

دستای گداییت رو میگیری به طرف خدای مهربونت...پناه دل خسته ت...

شهدا رو واسطه قرار میدی...ازش میخوای که تو روسیاه رو ببخشه...

تو رو ببخشه که اینقدر ازش دور شدی...اشکات میریزه رو دستات...خدا رو به این اشکات قسم میدی...

"یا اله العاصین":میدونم که این اشکا رو خودت بهم دادی...

یه بار دیگه دستمو بگیر...یه چندلحظه سکوت میکنی...

نسیم ملایمی صورتتو نوازش میده...

غصه هاتو؛تشنگیت رو؛دل تنگیات رو و خیلی از چیزای دیگه رو فراموش میکنی...

دلت آروم میشه...سلام میدی بازم :

ولی این بار یه جور دیگه سلام میدی:

"السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک..."

******

مضطرنوشت:

**یوسف شده ام که زخم زبان بشنوم از دیگران؟؟؟

چاهی بیاور وسط معرکه و قصه را تمام کن...

**خواب تو را که میبینم دلم برای خودم تنگ میشود...

**شهدا العفـــــــو...


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 90/4/20 ÓÇÚÊ 5:41 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


خواب سیدعلی

 

سلام "حضرت آقا"....

نمیدانی چه حسی دارد چهره ی نورانی تو را دیدن...

دلم؛دلش قرار نمی گیرد...دیشب دلم دلش لرزید...

برای این دلی که توفیق  نداشت چهره ی نائب حضرت صاحب  

را از نزدیک ببیند...

  دیدنتان  در "خـــــــــواب" بی نهایت جای شکر دارد...

باران می بارید...

حضرت آقا با لبخند همیشگی اش...با چهره ی نورا نی اش...

آمد کنارم...سلام کرد...به "مـــــــن"...به"مـــــــن"...

حضرت آقا ببخش که نتوانستم جواب سلامت را بدهم...

زل زده ام به چهره ی معصومت...زیر باران...

اشک هایم با اشک آسمان قاطی شده...

"مـــــــن"را دعوت کرد به خانه اش...خانه ی حبیب ...خانه ی مولا

خانه ی سید علی...

قلمم لرزان است...شاید میخواهد با دل لرزانم همراه شود...

حضرت آقا...جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش...

جانم بگیر و ...

جانم بگیر و ...

جانم بگیر و ...

*****

مضطر نوشت:**حرفی برای گفتن ندارم ...فقط من به فدای یک لبخند تو...

**خدا را بی نهایت شاکرم...از دعای فرجت ممنون هسنگر...شاید نشانه ای باشد برای دلت...

**شهدا العفـــــــــو...

 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 90/4/19 ÓÇÚÊ 11:11 صبح ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


دل بارانی

 

چند وقتی است که دلم بدجور بارانی شده است؛نمیدانم چرا دلم نا آرامی میکند...

تا پایم به حرم الشهدا میرسد ...دلم میلرزد...

خنده ام میگیرد از حال خودم...دوست داشتم قبل از اذان صبح به دیدارشان بروم...

اما این دل مجنون توفیق نداشت...

امروز صبح هوای دلم بیشتر از همیشه گرفته بود...

از کلاسم زدم و راهی حرم الشهدا شدم ...

در راه نگاهم را بی اختیار به آسمان دوختم...

چشمانم را بستم؛حکایت های زندگی ام مثل فیلم جلو دوربین ذهنم رژه میرفت...

بعضی حکایت ها تار و پود ذهنم را شکنجه میداد...

از گرمای بعضی حکایت ها وجودم میسوخت...

بعضی از حکایت ها هنوز تنشان زخمی بود...

هنوز سایه ی تنهایی روی بعضی شان سنگینی میکرد...

عجب روزگاری است...

چشمانم را باز کردم...تو شلوغی اتوبوس همه نگاهشان به من بود...

انگار تعجب کرده بودند...شاید هم فکر میکردند که من ...نمیدانم...

من که همیشه در جواب نگاه دیگران لبخندم را هدیه میدادم؛

این بار فقط نگاهشان کردم ...زل زدم به چشم هایشان...

 نگاه خیلی ها پر از دلتنگی بود...نمیدانم آنها هم مثل من دلتنگ آن روزها بودند یا نه؟

روزهایی که بازار شفاعتم کن برادر گرم بود؛روزهایی که پر بود از حلالم کن برادر...

روزهایی که پر بود از صحنه های زیبای قنوت های شبانه با نوای دلنشین الهی العفو...

از اتوبوس پیاده میشوم...چقدر ثانیه ها زود میگذرد...

موبایلم را روشن میکنم...این نجوای بغض آلود را مهمان گوش هایم میکنم:

"باز تو سینه دل نمیشه بند؛رفته تا شلمچه و اروند...

باز این دل شده هوایی جبهه؛یک نفر به من بده سربند..."

قدم های خسته ام را راهی میکنم...میرسم کنارشان...باز هم امده ام بگویم:سلام...

سلامی که از من نیست؛از دلی است که شما خود او را فراخوانده اید...

من که چیزی ندارم جزء آنکه شما  دعایم کنید...

سلام شهدای گمنام...سلام بر شمایی که هنوز شما را نشناخته ام...

نمیدانم چرا به دیدنتان آمده ام؟

برای دلتنگی ها؟برای خستگی ها؟برای دلم؟برای خودم؟برای خودت؟؟!؟!؟

بغضم میترکد...چقدر نگاه بارانی ام پر از شرمساری است...میبینی؟

ناله های درونم را فقط تو میشنوی و پاسخ میگویی...

نمیدانم کجا هستیم و به کجا میرویم؟

اینجا همه مان؛شما  را گم کرده ایم ...

حتی یادمان رفته که گم کرده ای داریم...دنیای عجیبی شده...

خنده ام میگیرد...

تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور میکنی ...

و من هنوز هم در فراقت یعقوب وار میگریم...

تو هم خنده ات میگیرد...به حال زارم میخندی؟حق داری...

مهربان مونسم...تنها شاهد اشک هایم:

دردهای زیادی است که تنها علاجش دعای توست...خودت هم خوب میدانی...

دلم دلش میسوزد...کسی معنی دلتنگی دلم را نمی فهمد..

از دیدگانم قطرات اشک میچکد...از سوزان ترین احساس اندوهم؛آه میکشم...

می بینی دلم هنوز به شوق نگاه تو میتپد...

دلم برای خواندن نماز در کنارتان هوایی میشود...می ایستم...

نماز پر از نیازم را به نیابت از خودتان اقامه میکنم...الله اکبر...

*********

مضطر نوشت:چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد...

**دلم خودش را به در ودیوار این قفس میکوبد...

**دلم برای قطعه سرداران بی پلاک بهشت زهرا(س)تنگه...

**شهدا العفــــــــــــو...

 


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 90/4/18 ÓÇÚÊ 3:58 عصر ÊæÓØ خادمة الشهدا | نظر


   1   2      >